فکر کنم تو زندگی هر کسی یه سری داستانای واقعی یا تخیلی و تمثیلی نقش مهمی بازی میکنن... یعنی در واقع بعضی اخلاقا و رفتارا رو شکل میدن، امروز داشتم به یه سری از ویژه داستانای زندگیم فکر میکردم...
-یه زمانی یه داستانی خوندم راجع به آبراهام لینکلن، نقل به مضمونش این بود که زنش میاد از یه گروهی پیشش بدگویی میکنه، لینکلن برمیگرده میگه: اگه خودت جای اونا بودی چی کار میکردی؟
این داستان سالهاست خط من رو تو خیلی از قضایای اجتماعی و سیاسی تعیین کرده...
-یه زمانی یه داستانی خوندم راجع به حضرت موسی ع و شیطان که نقل به مضمونش این بود که شیطون به حضرت موسی ع میگفت من وقتی پرخوری میکنی ازت خوشحال میشم، چون تو شب زنده داری و عبادت سست میکندت...
این داستان باعث شد من کلا تو زندگیم از پرخوری بیزار باشم، و ترجیح بدم گشنه بمونم تا در حد ترکیدن بخورم...
-یه زمانی یه داستانی خوندم راجع به یه آدمی که خودکشی کرده بود و بعدش برده بودنش یه بیمارستان روانی بستریش کرده بودن، وضعش یه جوری بود که فکر میکرد میخواد بمیره، اون موقع تازه فهمید چقد میتونسته از زندگیش لذت ببره...
این داستان باعث شده من هر وقت خیلی ناراحت بودم یاد تمام قشنگیهای زندگیم بیفتم و حالم زودتر خوب شه...
-یه زمانی یه داستانی خوندم راجع به یه عالم عرب که تو چهل سالگی تازه به فکر درس خوندن افتاده بود...
این داستان باعث شده هر وقت فکر کردم دیر شده و دیگه به جایی نمیرسم موتورم دوباره روشن شه...
-یه زمانی یه داستانی خوندم به گمانم از سعدی که راجع به یه پدر و پسر بود، نقل به مضمونش این بود که پدره تو دربار سلطان نمازش رو طولانی خونده بود و غذاش رو کم خورده بود که آدم مومن و درست حسابی ای به نظر برسه، بعد که برگشت خونه به پسر گفت برو غذا بیار که من گشنه موندم و اونجا نشد زیاد بخورم، پسرش برمیگرده میگه پس نمازت رو هم قضا کن که اونجا نشده درست بخونی!
این داستان باعث شده هروقت خواستم جلوی کسی نماز بخونم به شدت سعی کنم دقیق باشم که تا حد مقدور بتونم حضور طرف رو نادیده بگیرم...
-یه زمانی یه داستانی خوندم راجع به یه مومنی توی یه قصه که واسه قومش سه تا پیامبر فرستاده شده بود و اونا قصد داشتن هر سه تا رو بکشن، بعد این مومنه در حالی که میدوید! اومد وسط معرکه و گفت: یا قوم اتبعوا المرسلین!... قومش به طرز فجیعی کشتنش! اما کشتنش همانا و این آیه هم همان: قیل ادخل الجنه!...
این داستان باعث شده یه وقتایی یه چیزایی که فکر میکنم حقه ولی گفتنشون یه جورایی کله خرابیه صاف بگم...
-یه زمانی یه داستان خوندم راجع به اینکه اگه رو صندلی بد بشینم گوژپشت میشم!
این داستان باعث شده سالهای سال مثل عصا قورت داده ها رو صندلی بشینم!
...
اینا فقط چند تا از داستانای مهم بود... زیاده تعدادشون...
پ.ن: اگه دوست داشتی میتونی داستای مهم زندگیت رو بهم بگی! شاید شدن داستانای مهم زندگیم...