داستان اتاق تاریک آدم قصه...
نشسته بودن تو تاریکی... کز کرده بودن و زانوهاشون تو بغلشون بود... نمیدونم چی شد که یهو از جاش پاشد... پا شد و صاف رفت به سمت در... درو وا کرد، نور زد تو چشم آدم قصه، فریاد زد درو ببند... برگشت و پشت سرش رو نگاه کرد، فقط گفت: بیا... و رفت، به همین سادگی... رفت بیرون... رفت جایی که آدم قصه هیچ تصوری ازش نداشت... آدم قصه باز فریاد زد: مگه بهت نگفتم درو ببند؟ برگشت و درو بست... اون روز بستش، اما هر روز میومد و درو چند دقیقه باز میکرد... تا وقتی که دوباره آدم قصه سرش فریاد بکشه و بهش بگم حق نداره بجای اون تصمیم بگیره... یه روز اما... یه روز که نمیدونم چه روزی از تقویم روزگار بود، به جای اون خود آدم قصه درو وا کرد، کمی طول کشید چشمش به نور عادت کنه... بعدش بدون پلک زدن خیره شد به چیزهای عجیبی که میدید...
و یه لحظه، فقط یه لحظه بعد، تنفر از اون اتاق تاریک و لجاجت احمقانه ش تمام وجودش رو پر کرد...
ربی ظلمت نفسی و ان لم تغفر لی...
پ.ن: بر اساس واقعیتی دور...
میلاد باسعادتم
هی! 30 دی!
امروز تولدمه!
بهتون اجازه میدم تبریک بگین :دی
:)))
پ.ن: اصلا هم دچار حال خودشیفتگی نشدم :)
خرسه و کوزه ی عسل...
میدونی
...
خوب هم میدونی...
پ.ن: بچه بودیم مامان یه داستانی برامون میخوند که توش یه خرسی با کوزه ی عسل بود، هر کس بهش می رسید اول میپرسید: سلام علیکم، تو خرسی؟ خرسه هم میگفت: بعله جونم، تو که میدونی پس چرا دیگه میپرسی؟
یادمون هست؟
فکر کنم دوشنبه صبح بود، حاضر شدم برم دانشگاه، وقتی داشتم در خونه رو میبستم که برم تمام ذرات وجودم مشعوف بود، هوای بارونی، بوی خاک، خنکی دی، نسیم صبح پارک... و بر هر کدوم هم شکری واجب :)...
چند قدم از در خونه فاصله گرفته بودم و هنوز به سر خیابون خلوتمون نرسیده بودم، نیشم تا بناگوش باز بود و داشتم با ذوق تنه ی خیس درختای اونور خیابون رو نگاه میکردم که یه ماشینی رسید نزدیکم و سرعتش رو کم کرد و بوق زد، یه لحظه به خودم اومدم و نیشم رو بستم و سرم رو انداختم پایین، اما نه، ماشین که جهت حرکتش با جهت حرکت من یکی بود داشت قدم انسانی بغلم میومد، دوباره بوق زد، وسوسه شدم که سرم رو بیارم بالا و یه نگاه تند به راننده ش بندازم، اما گفتم صبح به این خوبی رو با نگاه کردن به قیافه ی نحس یه آدم علاف خراب نمیکنم... تو همین فکرا بودم که صدای سرنشین ماشین رشته ی افکارم رو پاره کرد: «سلام فرشته ی مهربون! » بلافاصله صدای خانوم مسن همسایه رو تشخیص دادم، دوباره نیشم باز شد! سرم رو آوردم بالا و در حالی که از سکنات و وجناتم خوشحالی میبارید سلام کردم، خانوم و آقای مسن همسایه تو ماشین بودن، خانوم همسایه ازم پرسید: « کجا میری؟ بیا برسونیمت! » گفتم دارم میرم ایستگاه ونای بغل دانشگاه سوار شم برم مترو، مسیرشون با من یکی بود، سوار شدم، به آقای همسایه که دندونپزشک بازنشسته س گفتم خیلی لطف کردین، زحمت شد، گفت: «چه زحمتی؟ آدم یه فرشته رو که سوار ماشینش میکنه که زحمتی نداره براش.» خانوم همسایه خندید و گفت: «آره، اصلا میدونی، امروز میخوایم یه فرشته بدزدیم، یه فرشته ی زمینی! تو فرشته ی ناجی منی!» در حالی که داشتم میخندیدم و به تعارفای قشنگشون جواب میدادم یاد جریانی افتادم که توش من شدم فرشته ی ناجی، یه لحظه انگار کیلومترها از توی ماشین چارصد و پنج مشکی و فضای شادش فاصله گرفتم:
شب بود، به خاطر کاری تا دیر وقت مونده بودم دانشگاه، رسیدنم به روبروی خونه همراه شد با دیدن خانوم همسایه که با یه چهره ی گرفته و مستاصل وایساده بود دم در، تو نور ضعیف هنری ای که از چراغ بالای در ساطع میشد، میشد رنگارنگ بودن تیکه های مختلف لباس و عجله ای پوشیده شدنشون رو تشخیص داد، از عرض خیابون رد شدم و سلام کردم، خانوم همسایه جواب سلامم رو داد، صداش میلرزید، زمین و زمان بوی چندشناک یاس میداد، فهمیدم که الان رسیدنم حکمتی داشته، پرسیدم اتفاقی افتاده؟ اشک تو چشای خانوم همسایه جم شد، رفتم جلو و بغلش کردم، بین هق هق گریه ش گفت: «پسرم، پسرم... چند روزه حالش بده... الان هرچی صداش کردم جوابمو نداد... زنگ زدم اورژانس، اومدم دم در منتظرم که بیان... خدایا، یا خوبش کن یا راحتش کن...»
پسر همسایه، یه آقای هم سن و سال مادرمه که مدتها بود از یه مریضی جدی رنج میبرد ولی ما بی خبر بودیم...
گفتم ایشالا به خیر بگذره... نشوندمش رو پله ی دم در، رفتم وسط خیابون، آمبولانس داشت با سرعت کمی از ته خیابون میومد، واسش دست تکون دادم، سریع گاز داد و رسید به دم خونه! دستای خانوم همسایه یخ کرده بود، شاید لازم بود آب قند بخوره و یکی آرومش کنه، سن خودش بالاست... زنگ خونه ی خودمون رو زدم، مامان آیفون رو جواب داد، گفتم بیاد پایین، پرسید چی شده، گفتم فقط بیا! سعی کردم هر حرف آرامش بخشی که به ذهنم میرسه به خانوم همسایه بگم... چند دقیقه بعد مامان اومد...
اون شب واقعا شب عجیبی بود، گاهی فشارای زندگی آدما رو به کجا میرسونه...
نمیتونم جزئیات رو توضیح بدم...خلاصه که به خیر گذشت...
اونجا و اون شب بود که من شدم فرشته ی ناجی...
نزدیک ونا از ماشین همسایه پیاده شدم، در حالی که هنوز سعی داشتم لبخند بزنم، ماشین تو شلوغی خیابون کم کم ناپدید شد و من توی هوای بارونی بغضم ترکید...
پ.ن:
بخاطر سلامتیتون خدا رو شکر کنید...
و بعدش لطفا:
برای پسر همسایه دعا کنید...
برای پسر همسایه دعا کنید...
برای پسر همسایه دعا کنید...
برای پسر همسایه دعا کنید...
اطلاعیه رسمی! :دی
سلام بر حضرات رفقا!
من ایشالا میخوام 5 بهمن، یکم ربیع الاول! قضای تولدم رو بجا بیارم!
چون نگرانم نتونم دونه دونه پیداتون کنم یا اس ام اس بدم، بعدا بگین به ما نگفتی و ...
پشت همین تریبون دعوتتون میکنم منزلمون، فقط اگه میخواین بیاین لطفا زودتر اس ام اس بدین! که آمار تعداد رو داشته باشم :دی
.
.
.
پ.ن: تولدم یک مراسم کاملا بچه مثبتیه! :) دعوتتون میکنم به خوراکیهایی (که هنوز تصمیم نگرفتم چی باشن) و همصحبتی با دوستای خوب! :دی
نچ
نمودار مسئله
بالاخره شکستیمش...
بیا کمک کن این خرده ها رو جم کنیم :(
...
میترسم پای کسی بره روشون زخم شه...
پ.ن: این ساز شکسته اش خوش آهنگ بود، از خرد شدش اما آیا صدایی... ؟!؟
...
یه روز بالاخره...
پ.ن: هی رفیق! اینو ننوشتم بفهمی... نوشتم که همین الان الان دعا کنی واسه یکی از دوستام...
باور کنم؟
همون روز
از ترس
یه جایی
یه جای خوب...
یه جایی که فقط خودم میدونستم
قایمش کردم...
الان هرچی فکر میکنم یادم نمیاد کجا بود...
شاید برای همیشه
گمش کرده باشم...
پ.ن: دلم رو میگم...
نزدیک آن افق...
این روزها انگار
طرح عجیب پیکره ای مبهم...
نزدیک آن افق...
در منتها الیه دلم...
ترسیم میشود...
این روزها انگار...
دوران دیگریست...
شاید...
دوران «من»...
نچ (مهرماه 90)
نظرات ()
