دنیا همه هیچ و کار دنیا همه هیچ ای هیچ برای هیچ در هیچ مپیچ

رنگ رنگ...
ن : شخصی به نام هیچ کس - ت : ۱۳٩۱/٢/٢۱ ز : ۱۱:٥٩ ‎ب.ظ

قرمز...

نارنجی...

خاکستری...

آبی...

خاکستری...

بنفش...

قرمز...

خاکستری...

خاکستری...

خاکستری...

 

پ.ن: کسی برای فهمیدن این پست زحمت نکشه... خاطرات این چند ماهه، به روایت یه نقاش...

پ.ن: التماس دعا...

پ.ن: الحمدلله...


کلمات کلیدی :
.:: نظرات () ::.


آهای چهارم شخص مجهول غایب!
ن : شخصی به نام هیچ کس - ت : ۱۳٩۱/٢/۱۱ ز : ۱۱:٥٩ ‎ب.ظ

میدونم تو احتمالا هرگز این وبلاگ رو نمیخونی!

حتی شک ندارم که از وجودشم خبر نداری...

اصن نمیخوامم بخونی!

اصن از نوشتن این پست هیچ هدف منطقی ای هم دنبال نمیکنم

فقط میخواستم یه جایی داد بزنم

خـــــــــــــــــــــــــیلی بی شخصیتی

خیــــــــــــــــــــــــلی!

داری مچاله ش میکنی! میفهمی؟

نه دیگه اگه میفهمیدی که نمیکردی...

نمیدونم! نمیشناسمت که بخوام قضاوت کنم! فقط میتونم بگم اگه دونسته داری این کار رو میکنی برو توبه کن...

برو توبه کن تا دیر نشده و...

...

پ.ن: تا توانی دلی به دست آور / دل شکستن هنر نمیباشد (شاعرشو نمیدونم)


کلمات کلیدی :
.:: نظرات () ::.


اشاره به شخص خاصی نمیکنم...!!!
ن : شخصی به نام هیچ کس - ت : ۱۳٩۱/٢/۱۱ ز : ۱۱:۱٥ ‎ب.ظ

گناه نکبته!

میفهمی؟

گنــــــــــــــــــــــــــــــــــاه

نـــــــــــــــــــــــــــکـــــــــــــــــــــبـــــــــــــــــــــــــــــتـــــــــــــــــــــه!

 

د نمیفهمی دیگه!

گناه نکبته!

زندگیتو به گند میکشه

فَفهَم!

 

پ.ن: ربنا لا تزغ قلوبنا بعد اذ هدیتنا و هب لنا من لدنک رحمه...

 خداوندا! قلبهای ما را بعد از آنکه هدایتمان کردی نلغزان...


کلمات کلیدی :
.:: نظرات () ::.


فعتبروا... :)
ن : شخصی به نام هیچ کس - ت : ۱۳٩۱/٢/٥ ز : ٦:٢۸ ‎ب.ظ

آقا من نیاز میبینم پشت همین تریبون یه توضیحی به ملت فهیم بدم! :)

این دوستانی که میگن لباس مهمونی و کتونی سنگ نوردی فرقی نداره! :)

چند روز پیش من یه جفت کفش سنگ نوردی خریدم که خب بدیهیه چیز گرونیه، چون اصولا هر چیزی که مخاطبش خاص باشه تو دنیا گرونه، اول قصد داشتم نمونه ی ایرانی کفش رو بخرم! (به علت بالا رفتن قیمت دلار و الخ) بعد رفتم منیریه دیدم ای دل غافل! تولیدکننده ی ایرانی هم جا نمونده از بازار ارز و کفشی که قبل از عید میفروخته هفتاد تومن کرده نود و هشت تومن! از اونجایی که حس کردم اینجوری داره خیلی به شعورم توهین میشه در خریدنش سست شدم! از قضا در گشت و گذارم توی پاساژهای منیریه به یه نمونه کفش خارجی برخوردم که صرفا به علت خوشگلیش (البته نسبت به سایر کفشهای سنگ نوردی-وگرنه همشون خیلی زشت و ضایعن-) امتحانش کردم، بعد که اومدم خونه رفتم توی نت دنبال مدل و قیمت کفشه گشتم و دریافتم که بعله! این کفشه در حال حاضر در اون مغازه ای که من امتحانش کرده بودم داره با قیمت دلار حدود هزار تومن فروخته میشه! من هم خوشحال و خندون با عیدی های خودم و یارانه ی پرداختی مامان بابا رفتم و کفشه رو خریدم!

راستش رو بخواین هزینه کردن واسه این ورزش واقعا برام به صرفه ست! اولا که خیلی ورزش باحالیه! بخصوص برای من که عاشق ارتفاعم، دوما که تربیت بدنی دانشگاه داردش استادشم خیلی با آدم راه میاد و خوش اخلاقه و خب کلاسای دانشگاه واسه دانشجوها رایگانه، سوما که به جز کتونی که باید سایز باشه بقیه ی وسایلش رو برادرم داره و  با توجه به اینکه الحمدلله موجود سخاوتمند و پایه ایه من دیگه هزینه ای روی دوشم نیست... (مثلا اگه نبود باید یه چیزی حدود دویست تومن فقط پول هارنس میدادم، کلی پول طناب، کلی ابزارهای حمایت و خلاصه بیچاره میشدم :) ) و بدین شرح هزینه ی سنگ نوردی که ورزش تجملی ای شاید محسوب شه، برای من در حد چند ماه رفتن به باشگاه نزدیک خونه برای ورزش (به زعم من بسی ضایع) ایروبیکه!!!

باشد که پند گیریم و ملت را تحقیر نفرماییم... :دی

 


کلمات کلیدی :
.:: نظرات () ::.


:)
ن : شخصی به نام هیچ کس - ت : ۱۳٩۱/۱/۳۱ ز : ۱٢:۳٠ ‎ق.ظ

:(

...


کلمات کلیدی :
.:: نظرات () ::.


یکی بود یکی نبود...
ن : شخصی به نام هیچ کس - ت : ۱۳٩۱/۱/٢٩ ز : ۱٢:۳٤ ‎ق.ظ

فکر کنم تو زندگی هر کسی یه سری داستانای واقعی یا تخیلی و تمثیلی نقش مهمی بازی میکنن... یعنی در واقع بعضی اخلاقا و رفتارا رو شکل میدن، امروز داشتم به یه سری از ویژه داستانای زندگیم فکر میکردم...

 

-یه زمانی یه داستانی خوندم راجع به آبراهام لینکلن، نقل به مضمونش این بود که زنش میاد از یه گروهی پیشش بدگویی میکنه، لینکلن برمیگرده میگه: اگه خودت جای اونا بودی چی کار میکردی؟

این داستان سالهاست خط من رو تو خیلی از قضایای اجتماعی و سیاسی تعیین کرده...

-یه زمانی یه داستانی خوندم راجع به حضرت موسی ع و شیطان که نقل به مضمونش این بود که شیطون به حضرت موسی ع میگفت من وقتی پرخوری میکنی ازت خوشحال میشم، چون تو شب زنده داری و عبادت سست میکندت...

این داستان باعث شد من کلا تو زندگیم از پرخوری بیزار باشم، و ترجیح بدم گشنه بمونم تا در حد ترکیدن بخورم...

-یه زمانی یه داستانی خوندم راجع به یه آدمی که خودکشی کرده بود و بعدش برده بودنش یه بیمارستان روانی بستریش کرده بودن، وضعش یه جوری بود که فکر میکرد میخواد بمیره، اون موقع تازه فهمید چقد میتونسته از زندگیش لذت ببره...

این داستان باعث شده من هر وقت خیلی ناراحت بودم یاد تمام قشنگیهای زندگیم بیفتم و حالم زودتر خوب شه...

-یه زمانی یه داستانی خوندم راجع به یه عالم عرب که تو چهل سالگی تازه به فکر درس خوندن افتاده بود...

این داستان باعث شده هر وقت فکر کردم دیر شده و دیگه به جایی نمیرسم موتورم دوباره روشن شه...

-یه زمانی یه داستانی خوندم به گمانم از سعدی که راجع به یه پدر و پسر بود، نقل به مضمونش این بود که پدره تو دربار سلطان نمازش رو طولانی خونده بود و غذاش رو کم خورده بود که آدم مومن و درست حسابی ای به نظر برسه، بعد که برگشت خونه به پسر گفت برو غذا بیار که من گشنه موندم و اونجا نشد زیاد بخورم، پسرش برمیگرده میگه پس نمازت رو هم قضا کن که اونجا نشده درست بخونی!

این داستان باعث شده هروقت خواستم جلوی کسی نماز بخونم به شدت سعی کنم دقیق باشم که تا حد مقدور بتونم حضور طرف رو نادیده بگیرم...

-یه زمانی یه داستانی خوندم راجع به یه مومنی توی یه قصه که واسه قومش سه تا پیامبر فرستاده شده بود و اونا قصد داشتن هر سه تا رو بکشن، بعد این مومنه در حالی که میدوید! اومد وسط معرکه و گفت: یا قوم اتبعوا المرسلین!... قومش به طرز فجیعی کشتنش! اما کشتنش همانا و این آیه هم همان: قیل ادخل الجنه!...

این داستان باعث شده یه وقتایی یه چیزایی که فکر میکنم حقه ولی گفتنشون یه جورایی کله خرابیه صاف بگم...

-یه زمانی یه داستان خوندم راجع به اینکه اگه رو صندلی بد بشینم گوژپشت میشم!

این داستان باعث شده سالهای سال مثل عصا قورت داده ها رو صندلی بشینم!

...

اینا فقط چند تا از داستانای مهم بود... زیاده تعدادشون...

 

پ.ن: اگه دوست داشتی میتونی داستای مهم زندگیت رو بهم بگی! شاید شدن داستانای مهم زندگیم...


کلمات کلیدی :
.:: نظرات () ::.


زیر لبی هاl
ن : شخصی به نام هیچ کس - ت : ۱۳٩۱/۱/٢٦ ز : ۱۱:٤۳ ‎ب.ظ

مشاهده یادداشت خصوصی


کلمات کلیدی :
.:: نظرات () ::.


پرده هایی از یک نمایش...
ن : شخصی به نام هیچ کس - ت : ۱۳٩۱/۱/٢٤ ز : ۳:٤٤ ‎ب.ظ

صحنه ی اول: خیابون پر از مغازه های رنگارنگ

حاضران: پدر، مادر، دختر، عابرا، فروشنده ها

مادر: این یکی هم خوبه...

دختر (در حالی که کوله ی بزرگ روی دوشش رو کمی جابجا میکنه): نه... خیلی جلفه...

مادر: ببخشید آقا، اون لباس آبیه پشت ویترین چنده؟

فروشنده: 320 تومن خانوم

دختر (در حالی که به طور نامحسوسی سوت میزند): خب بریم

مادر: نمیخوای پرو کنی؟

دختر: نه... اصن درک نمیکنم چرا باید لباس بخرم آخه؟ لباس بخرم یه شب بپوشم...

مادر: خب، بابا یه مبلغی در نظر گرفته واسه لباس تو... کلا هم همین یه بار قراره خواهرشوهر شی... لوس نشو...

 

پدر: ای بابا! تو چرا اینجوری ای؟ اگه به من بود همون لباس قرمزه رو واست میخریدم میاوردم خونه... اگه امسال رفته بودم مسافرت حتما خودم واسه جفتتون لباس میخریدم...

دختر(در حالی که نیشش تا ناحیه ای حوالی بناگوشش بازه) : خب الحمدلله...

مادر(با لبخند ملیح): آره خیلی خوب میشد؛ سلیقه ی تو عالیه ... حیف...

 

صحنه ی دوم: توی خیابون خلوت عصر

حاضران: پسرک ژنده پوش

پسرک (در حالی که سطل زباله ی مکانیزه رو کج کرده و داره دنبال چیزی میگرده): آه...

 

 

 

پرده ها پایین میآیند...

پایان آزاد


پ.ن: ربنا ظلمنا انفسنا و ان لم تفغر لنا...


کلمات کلیدی :
.:: نظرات () ::.


ای مالک!
ن : شخصی به نام هیچ کس - ت : ۱۳٩۱/۱/۱٩ ز : ۱٠:۳٢ ‎ب.ظ

شاید سحر توبه کرده باشم...


کلمات کلیدی :
.:: نظرات () ::.


یعنی میشه؟
ن : شخصی به نام هیچ کس - ت : ۱۳٩۱/۱/۱٧ ز : ۱٠:٢٦ ‎ق.ظ
از چهارتا جای خالی فکم، توی چند هفته ی اخیر، سه تاش با دندون عقل پر شده ...
چهارمی مونده
هر روز چکش میکنم
بالاخره یه احتمالی هست 
 این یکی لااقل عشق باشد
پ.ن: میفهمی سه تا دندون عقل یعنی چی؟ نمیفهمی دیگه! :)

کلمات کلیدی :
.:: نظرات () ::.


........................ مطالب قدیمی‌تر >>

 

Powered By persianblog.ir Copyright © by nargesch
This Themplate  By Theme-Designer.Com